آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم . با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا را داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم .
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق و دنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست.
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست.
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.
کسی هست درین شهر که هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...
خندیدم ، خندید ... اشکهایم راه افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود .
به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....

بانگ برداشتم:
-" آه دختر !
وای از این مایه بی بند و باری!
بازگو - سال از نیمه بگذشت ـ
از چه با خود کتابی نداری
ـ"میخرم"
- "کی؟"
- "همین روزها"
- "آه..."
آه از این مستی و سستی و خواب!
معنی وعده های تو این است :
نوشدارو پس از مرگ سهراب!
"از کتاب رفیقان دیگر
نیک دانم که درسی نخواندی
دیگران پیش رفتند و اینک
این تویی کاین چنین باز ماندی..."
دیده دختران بر وی افتاد
گرم از شعله خود پسندی
دخترک دیده را بر زمین دوخت
شرمگین زین همه دردمندی
گفتی از چشمم آهسته دزدید
چشم غمگین پر آب خود را
پا پی پا نهاد ونهان کرد
پارگیهای جوراب خود را
بر رُخش از عرق شبنم افتاد
چهره زرد او زردتر شد
گوهری زیر مژگان درخشید
دفتر از قطره یی اشک تر شد
اشک نه آن غرور شکسته
-بیصدا جسته بیرون ز روزن-
پیش من یک به یک فاش می کرد
آنچه دختر نمی گفت با من:
"چند گویی کتاب تو چون شد؟
بگذر از من که من نان ندارم
حاصل از گفتن درد من چیست
دسترس چون به درمان ندارم"
خواستم تا به گوشش رسانم
ناله خود که : "ای وای بر من !
وای بر من چه نامهربانم!
شرمگینم ببخشای بر من
نی تو تنها ز دردی روانسوز
روی رخسار خود گرد داری
اوستادی به غم خو گرفته
همچو خود صاحب دردی داری"
خواستم بوسمش چهر و گویم:
" ما دو زاییده رنج و دردیم
هر دو بر شاخه زندگانی
برگ پژمرده از باد سردیم."
لیک بر جگر سخت دندان فشردم
در گلو ناله ها را شکستم
دیده می سوخت از گرمی اشک
لیک بر اشک وی راه بستم
با همه درد و آشفتگی باز
چهره ام خشک و بی اعتنا بود
سوختم از غم و کس ندانست
در درونم چه محشر به پا بود.
خاطرات
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!
(لیدا علیزاده)

هنگامي كه عشق به شما اشارتي كرد ، از پي اش برويد ،
هر چند راهش سخت و نا هموار باشد .
هنگامي كه با بالهايش ، شما را در بر مي گيرد ،
تسليمش شويد، گرچه ممكن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان كند.
وقتي با شما سخن مي گويد باورش كنيد ،
گرچه ممكن است صدايش رؤياهاتان را پراكنده سازد ،
همانگونه كه باد شمال باغ را بي پر ميكند.
زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان مي گذارد ، به صليبتان ميكشد .
همانگونه كه شما را مي پروراند ، شاخ و برگتان را هرس ميكند .
همانگونه كه از قامتان بالا مي رود و نازك ترين
شاخه هاتان را كه در آفتاب مي لرزند ، نوازش مي كند ،
به زمين فرو مي رود و ريشه هاتان را كه به خاك چسبيده اند مي لرزاند.
عشق شما را همچون بافه هاي گندم براي خود دسته مي كند.
مي كوبدتان تا برهنه تان كند.
سپس غربالتان مي كند تا از كاه جدايتان كند.
آسيابتان مي كند تا سپيد شويد.
ورزتان مي دهد تا نرم شويد.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد
تا براي ضيافت مقدس خداوند ، ناني مقدس شويد.
محبوبم ، اشكهايت را پاك كن ! زيرا عشقي كه چشمان ما را گشوده و ما را خادم خويش ساخته ، موهبت صبوري و شكيبايي را نيز به ما ارزاني مي دارد . اشكهايت را پاك كن و آرام بگير ، زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم و براي آن عشق است كه رنج نداري ، تلخي ، بي نوايي و درد جدايي را تاب مي آوريم.

LOVE is the only freedom in the world
because it so elevates the spirit that the
laws of humanity and the phenomena
of nature do not alter it course.


بالاخره بارید
بالاخره بارید،
آسمان را می گویم دیگر،
که روزها سر به گریبان بود.
حالا هی ابرهای سپید پنبه ای
می ایند و می روند در خیالش،
که باز فکرهای دلگیر خاکستری نکند.
اسم تو
این همه شهر عاشقونه هق هق گریه شبونه
این همه قصه از یک اسمه اسمی که مثل یک طلسمه
یک اسمه طلسمه
یاد تو یاد تو روزهای رفته
اسم تو اسم تو اسم هر روز هفته است
شیشه ی عمر من افسون این یه اسمه
زندگیم بسته ی جادوی این طلسمه
دنیای من طلسمه یک اسمه یک اسمه
سب های چوبی تکیده بادبادک های پر کشیده
این همه خاطره طلسمه یاد یک عمره و ی ه اسمه
طلمسه ، یک اسمه
اسم تو اسم دریا ، کبوتر
بوی تو بوی گل گل های سرخ پرپر
اسم تو ، رو تن هرسنگ و هر درخته
گفتنش ، خواستنش مثل عشق تو سخته
کی گفته این یک اسمه ... طلسمه ... طلسمه
(اردلان سر افراز)

سلام مهتاب جان ،از اینکه تونستی سری بزنی به وبلاگ خودت ممنونم البته وضعیتتو درک میکنم ولی خوب شما هم زیاد نگران نباش انشاالله همه چیز درست میشه . دلمون براتون خیلی تنگ شده
خیال
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود

تو را دوست خواهم داشت آنچنانكه خود را
حتي اگر
تمام عشاق را ديوانه بخواني
و عشق را قصه اي بي انجام
من
تو را
دوست خواهم داشت
بيشتر از آنچه خود را
انتظار
چه روزه اكه يك به يك غروب شد نيامدي
چه اشكها كه در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشبن سخن تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
براي ما كه خسته ايم ودل شكسته ايم نه
براي عده اي ولي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر ، نه غروب شد نيامدي

به يكديگر عشق بورزيد اما از عشق بند مسازيد
بگذاريد عشق دريايي مواج باشد در ميان سواحل روح شما
با هم بخوانيد وبرقصيد و شادمان باشيد اما بگذاريد هر يك
از شما تنها باشد همچون سيم هاي عودكه تنها هستند گر
چه با يك نغمه به ارتعاش در مي آيند
دل هاي خود را به يكديگر بدهيد اما نه براي نگه داشتن
زيرا تنها دست زندگي شايسته است دل هاي شما را نگه دارد
در كنار يكديگر بايستيد اما نه بسيار نزديك به يكديگر زيرا
ستون هاي معبد جداي از هم مي ايستند
و درخت بلوط و درخت سرو در سايه هم نمي بالند
اي كاش
اي كاش بر روي قلب پژمرده و تنهاي من
كبوتري با كوله بار عشق كوچ كند وقلبم
را مانند بهار سبز ورنگين كند تا شايد غم ها
را به باد پاييزي مي سپردم وقلب خود را
مانند دانه هاي برف از واژه هاي عشق پر
مي كردم وبا گرماي سوزان تبي كه دارم
آن را هر لحظه ذوب مي كردم و بر روي
قلبم روان روان مي ساختم به اميد آن روز
كه شايد قلب همه انسانها بهاري و پر از
مهرباني شود و غم و غصه از دل همه پرواز كند
در سكوت مبهم نيزار
مرغ شب آرام ميخواند
آب در آرامشي جاري قايقم را نرم مي راند
مي روم در اين شب بي كس
مقصدم آن سوي درياهاست
من پي يك يار ديرينه او برايم شاه رويا هاست
گفته اند آن سوي دريا ها
شهري از آئئنه و نور است
كي رسم آنجا نمي دانم راهم امشب اندكي دور است
گفته اند آن سوي درياها
مردمش خندان و دلشادند
مرغكان عاشق پرواز بي قفس در شهر آزادند
گفته اند آن سوي درياها
مي توان خورشيد را فهميد
مي توان از هر نگاه او خوشه هاي عشق را برچيد
شب
من و
تنهايي و
مهتاب
ياد آن گمكرده افتادم
كاشكي پيدا كنم او را
فكر او هر لحظه در يادم
در سكوت مبهم نيزار
مرغ شب آرام مي خواند
مي روم تا انتهاي شب
قصه ام را ماه مي داند

اندوه
نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر
(مهدی اخوان ثالث)
روزگـاري عشـق حـرف سـال بود هر دلي داراي شور و حال بود
هيچ کس از آشنايي کم نداشت عاشقي رايـج ترين سوال بود
روزهـاي کودکـي يادش بــــخير آفـتـابي در تمــام ســال بود
من نشستم زير شاخ لحظه ها در کـــنارم زندگــي سيال بود
دست بردم تا بچينم ميوه اي زنـدگـاني آرزوي کـــال بـــود
مجنون قصه تا بیابان رفت اما...
در جستجوی یک بهار تازه تقویم
تا انتهای هر زمستان رفت اما...
بانوی دل در فکر آغازی دوباره
تا زندگی تا اوج عصیان رفت اما ...
درانتظار گردش پروانه ماندیم
تن سوخت و شب رو به پایان رفت اما...
مردی که چشم خویش را با عشق می شست
می گفت باید زیر باران رفت اما...
شیوا جان ازاز اینکه سری به کلبه فقیرانه ما زدی ممنونم
دلم نیومد مطلب قشنگتو نیارم تو صفحه اصلی
این بار هم تو را می یابم
در هیاهوی یک التهاب ناب
که صداقت را معنا می کند
تو را آغاز می کنم
به روی برگهای سپید
تا برگهای دفتر زندگیم
آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند
باز می گردم به آغاز
به ابتدای نگاه تو
به اوج احساسهای بی نشان
دوست داشتن
رمزی برای رهایی از تکرار است
دوست د اشتن
رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست
ولی افسوس...
آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم
آن زمان که دوستمان دارند تلاش نميکنيم
و بعد...
براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم
پس هیچ وقت دریغ نکنیم
برای دوست داشتن
هنگام رفتن
در چشمان عشق نگریستن
آنچنان مشتاق ماندنت می کند
که پای رفتنت سست می شود
ورفتن را مرگ می پنداری
پس چشمانت را ببند
وپا در جاده بگذار
وهمیشه به یاد داشته باش
گاهی وقت ها برای بودن
باید رفت...

می خواهم نگاهم را در راه نگاه تو سد کنم
برای امروز و فردا عهد می بندم نهایت شادی را به تو هدیه کنم. عهد می بندم نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد ، بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم. عهد می بندم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم بلکه تغییراتی را که خود می پذیری بپذیرم و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم ، چون می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.
آغوش را براي تو ديوانهخانه ساخت
بايد حذر نمود نبايد غزل سرود
بايد براي دلخوشي تو ترانه ساخت
از درد ورنج خويش نبايد سرود تا
لبخندهاي شاد تو را جاودانه ساخت
همچون پرندهاي كه براي پرندهاي
از بالهاي زخمي خود آشيانه ساخت
در شايد ونبايد تو شاعرانه سوخت
با بودن ونبودن تو عاشقانه ساخت
پنهان ز چشمهاي شما چشمهاي من
سي وسه بار در دل پل رودخانه ساخت
کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه، واسه دل شکستگیم بود
آرزوم ایـنه که دسـتام، توی دسـتای تو باشـه
تنگی این دل عاشق ، با نوازش تو واشـه
واسه چی خدا نخواسته، من تو آغوش تو باشم
قول میدم با داشتن تو، هیچ غمی نداشته باشم
همه هستی قلبم ، تو دو تا حرف خلاصه میشه
عشق تو ، بودن با تو، دو نیاز زندگیشه
پرم از ترانه تـو ،گرچه واژه ها حقیرن
خوبه وقتی نیستی پیشم، اونا دستمو بگیرن
راز عشق منو هیچکس، غیر مهتاب نمیدونه
تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه
وای اگر من این نبودم، کاش میشد پرنده باشم
تا از این دور بودن از تو، بتونم بلکه رها شم
زندگیم رنگ خدا بود ، اگه تنها تو رو داشتم
اگه میشد واسه گریه ، رو شونت سر می گذاشتم
سلام
خوش اومدید
وبلاگ مهتاب را با قدومتان مزین کردید نرید دیگه به ما سر نزنید این شروع کارمونه امیدوارم وبلاگ خوبی از کار در بیاد راستی نکنه نظر نداده بزاری بری.
ممنون
اینم یه شعر برای شروع کار از یکی از دوستان به نام داداش محمد
گفتمش لعل لبعت بر روي زردم مي گذاري گفت آري
گفتمش ميل شراب و جلوه معشوق داري گفت آري
گفتمش چشمان مستت ميكند ديوانه ما را گفت هرگز
گفتمش پس نامه اي از عشق بر ما مي نگاري گفت آري
گفتمش خورشيد رويت مي نماياني به چشمم گفت گاهي
گفتمش آن عشوه ها را باز در رفتار داري گفت آري
گفتمش با يك نگاهت دل رها گردد ز غمها گفتش شايد
گفتمش اي گل نظر پس مي كني بر روي خاري گفت آري
گفتمش از غمزه تو غنچه سان لب وانمودم گفت واكن




.th.gif)
