|
دوباره عطر اذان بلال می آید مدینه است دلت،یا که ظهر عاشوراست؟ کنار خیمه زینب،غریب می دانم دلت گرفته تر از آسمان کرببلاست پر از بهانه و غم،عصر جمعه ای تنگ و لحظه های که عطر یا زهراست این زمین پربلا را نام دشت کربلاست
این شعرها دیگه برای هیچکس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست آنقدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست حتی نفس های مرا از من گرفتند من مرده ام در من هوای هیچکس نیست دنیای مرموزی است ما باید بدانیم که اینجا هیچکس برای هیچکس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که می داند خدای هیچکس نیست من می روم هرچند می دانم که دیگر پشت سرم هم دعای هیچکس نیست
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد ...وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من ... گریه پنهانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی ... درد بی کس ماندنم را حس نکرد آنکه با آغاز من مانوس بود ... لحظه پایانیم را حس نکرد
کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر... مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم. دان هرالد
چندیست تمرین میکنم من می توانم! می شود! آرام تلقین میکنم. حالم، نه، اصلآ خوب نیست... تا بعد بهتر می شود!! فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ غمگین میکنم. من می پذیرم رفته ای، و بر نمی گردی همین! خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم. کم کم ز یادم می روی، این روزگار و رسم اوست! این جمله را با تلخی اش
اين خسته را بگذار, يکدم بياسايد, يکدم بيانديشد, شايد به خود آيد.
از من چه می خواهی؟ يک شب رهايم کن, از خود جدايم کن ، در اين قمار بخت, با اين حريف سخت, بازنده ای بايد. از من چه می خواهی؟ من زاده ی دردم , سوزان ولی سردم ، تنهای تنهايم با آرزوهايم. از من چه می خواهی؟ ای محتسب لختی, من را به خود بگذار, اين بند سنگين را, از پای من بردار ، بگذار بگريزم , اندوه ديرين را، با شوق آزادی در هم بيامیزم ، در جام جان ريزم. از من چه می خواهی؟ درچشم تو پيدا شور است و شيدايی، عشق و اميد و مهر, دنيای زيبايی، درچشم من پنهان, درد شکيبايی از من چه می خواهی؟ با من سپردی راه، شبهای تار تار در کوچه های سرد، راهی که نسپارد , جز يک" دل پر درد". آنگه کشيدی پای ماندی ز همراهی، من را رها کردی در چاه گمراهی از من چه می خواهی؟ وقتی بريدی مهر، گفتی "صلاح اين است" ، هرگز ندانستی کاين سينه ی غمگين، از آه , سنگين است! از من چه می خواهی؟ ديگر دريغی نيست، بر گير اين جان رادانم که می خواهی...
تمیستوکل پادشاه یونان در آرزوی کاخی به زیبایی تخت جمشید بود یکی سرداران خویش که زبان ایرانیان را می دانست فرا خواند و به او گفت شنیده ام سنگ تراشی بنام مازیار و شاگردش بانو گلدیس پرسپولیس را همچون جواهرات تراش داده اند آنهم به گونه ایی که پیک های سرزمینهای دیگر از این همه زیبایی در شگفت شده اند به ایران رو و به هر گونه که امکان دارد این دو را به یونان بیاور می خواهم آنها پرسپولیس زیباتری در آتن بسازند . آن فرمانده یونانی با چند سرباز دیگر با تن پوشی ایرانی به سرزمین ما آمده و پس از چندی با دو هنرمند ایرانی بازگشت . در حالی که دست های آنها بسته ، رویشان زرد و بسیار نحیف و لاغر شده بودند . تمیستوکل دستور داد دست های آنها را باز کنند و به آنها گفت می خواهم هنرمندان یونانی را آموزش دهید و با کمک آنها کاخی باشکوه تر از پرسپولیس برایم بسازید . مازیار سالخورده گفت نقشی که بر دیوارهای تخت جمشید می تراشیم همه عشق است ما نمی توانیم خواسته شما را انجام دهیم پادشاه یونان تمیستوکل برافروخت و آن دو را به زندان افکند . مازیار و بانو گلدیس یک سال در بدترین شرایط شکنجه شدند اما برای اجنبی خدمتی نکردند تا اینکه خشایارشاه پس از شکست دادن یونان و فتح آتن آن دو هنرمند دلیر و میهن پرست ایرانزمین را آزاد و به همراه خود به ایران بازگرداند و به هر دوی آنها هدیه های ارزشمندی داد . آن هنرمندان نسبت به سرزمین خویش وفادار بودند چرا که پی به قدرت هنر برده بودند به سخن ارد بزرگ اندیشمند برجسته ایرانزمین : در بلند هنگام هیچ نیرویی نمی تواند در برابر فرهنگ و هنر ایستادگی کند . مازیار و بانو گلدیس مایه فر و شکوه سرزمین ما هستند و از این روست که این نخستین نام های تاریخ هنر ایران بسیار دوست داشتنی هستند . پادشاه ایران خشایارشا پس از بازگشت از آتن در تخت جمشید نوشت : داریوش را پسران دیگری بودند٬ ولی چنان که اهورامزدا را کام بود٬ داریوش٬ پدر من٬ پس از خود٬ مرا بزرگترین کرد. هنگامی که پدر من داریوش از تخت کنار رفت٬ به خواست اهورامزدا من بر جایگاه پدر شاه شدم. هنگامی که من شاه شدم٬ بسیار ساختمانهای والا ساختم. آن چه را که به دست پدرم ساخته شده بود٬ من آن را پاییدم و ساختمان دیگری افزودم. آن چه را که من ساختم و آن چه که پدرم ساخت آن همه را به خواست اهورامزدا ساختیم.
|
About![]()
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!! Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 Links
الهه
سهراب سپهری
ایران و جهان |