تبليغاتX
مهتاب


















مهتاب

در ذهن کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه اوج بگیری، کوچکتر خواهی شد!

دوباره عطر اذان بلال می آید

مدینه است دلت،یا که ظهر عاشوراست؟

کنار خیمه زینب،غریب می دانم

دلت گرفته تر از آسمان کرببلاست

پر از بهانه و غم،عصر جمعه ای تنگ

و لحظه های که عطر یا زهراست 

 

                                                  این زمین پربلا را نام دشت کربلاست
ای دل بی‌درد آه آسمان سوزت کجاست 
این بیابان قتلگاه سید لب تشنه است  
ای زبان وقت فغان وی دیده هنگام بکاست 
این فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر  
گر ز دود آه ما عالم سیه گردد رواست 
این مکان بوده است روزی خیمه‌گاه اهل‌بیت  
کز حباب اشگ ما امروز گردش خیمه‌هاست 
کشتی عمر حسین اینجا به زاری گشته غرق  
بحر اشگ ما درین غرقاب بی‌طوفان چراست 
اینک قبه‌ی پر نور کز نزدیک ودور  
پرتو گیتی فروزش گمرهان را ره‌نماست 
اینک حایر حضرت که در وی متصل 
 زایران را شهپر روحانیان در زیر پاست 
اینک سده‌ی اقدس که از عز و شرف  
قدسیان را ملجاء و کروبیان را ملتجاست 
اینک مرقد انور که صندوق فلک  
پیش او با صد هزاران در و گوهر بی‌بهاست 
اینک تکیه‌گاه خسرو والا سریر  
کاستان روب درش را عرش اعظم متکاست 
اینک زیر گل سرو گلستان رسول  
کز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست 
اینک خفته در خون گلبن باغ بتول  
کز شکست او چو گل پیراهن حور اقباست 
این چراغ چشم ابرار است کز تیغ ستم  
همچو شمعش با تن عریان سر از پیکر جداست 
این سرور سینه‌ی زهراست کز سم ستور  
سینه‌ی پر علمش از هر سو لگدکوب بلاست 
این انیس جان پیغمبر حسین‌بن علی است  
کز سنان‌بن انس آزرده تیغ جفاست 
این عزیز صاحب دل ابا عبدالهست  
کز ستور افتاده بی‌یاور به دشت کربلاست 
این حبیب ساقی کوثر وصی بی‌سراست  
کز عروس روزگارش زهر در جام بقاست 
این سرافراز بلنداختر که در خون خفته است  
نایب شاه ولایت تاج فرق اولیاست 
این سهی سرو گزین کز پشت زین افتاده است  
جانشین شاه مردان شهسوار لافتاست 
این مه فرخنده طلعت کاین زمینش مهبط است  
قرةالعین علی چشم و چراغ اوصیاست 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت18:20توسط علی و مهتاب | |

این شعرها دیگه برای هیچکس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست

حتی نفس های مرا از من گرفتند

من مرده ام در من هوای هیچکس نیست

دنیای مرموزی است ما باید بدانیم

که اینجا هیچکس برای هیچکس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می داند خدای هیچکس نیست

من می روم هرچند می دانم که دیگر

پشت سرم هم دعای هیچکس نیست

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت16:54توسط علی و مهتاب | |

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد ...وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من   ... گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی ... درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آنکه با آغاز من مانوس بود ...   لحظه پایانیم را حس نکرد

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت16:53توسط علی و مهتاب | |

کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان اندوه طوفانی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران,
دامنم را رنگ می زد
وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند... شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته...
کاش...
کاش چون پاییز بودم

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت16:52توسط علی و مهتاب | |

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر... مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم

                                                                                                                    دان هرالد

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت15:1توسط علی و مهتاب | |

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت14:19توسط علی و مهتاب | |

 اين خسته را بگذار, يکدم بياسايد, يکدم بيانديشد,  شايد به خود آيد. 

 از من چه می خواهی؟ 

 يک شب رهايم کن, از خود جدايم کن ، در اين قمار بخت, با اين حريف سخت, بازنده ای بايد. 

  از من چه می خواهی؟ 

 من زاده ی دردم , سوزان ولی سردم  ، تنهای تنهايم  با آرزوهايم. 

 از من چه می خواهی؟ 

 ای محتسب لختی, من را به خود بگذار, اين بند سنگين را, از پای من بردار ،   بگذار بگريزم , اندوه ديرين را،

  با شوق آزادی  در هم بيامیزم ،  در جام جان ريزم.

 از من چه می خواهی؟ 

 درچشم تو پيدا شور است و شيدايی، عشق و اميد و مهر, دنيای زيبايی، درچشم من پنهان, درد شکيبايی 

  از من چه می خواهی؟ 

  با من سپردی راه، شبهای تار تار در کوچه های سرد، راهی که نسپارد , جز يک" دل پر درد". 

 آنگه کشيدی پای ماندی ز همراهی، من را رها کردی در چاه گمراهی 

 از من چه می خواهی؟ 

 وقتی بريدی مهر، گفتی "صلاح اين است" ، هرگز ندانستی  کاين سينه ی غمگين، از آه  ,  سنگين است! 

 از من چه می خواهی؟ 

 ديگر دريغی نيست،  بر گير اين جان رادانم که می خواهی...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت17:34توسط علی و مهتاب | |

 تمیستوکل پادشاه یونان در آرزوی کاخی به زیبایی تخت جمشید بود یکی سرداران خویش که زبان ایرانیان را می دانست فرا خواند و به او گفت شنیده ام سنگ تراشی بنام مازیار و شاگردش بانو گلدیس پرسپولیس را همچون جواهرات تراش داده اند آنهم به گونه ایی که پیک های سرزمینهای دیگر از این همه زیبایی در شگفت شده اند به ایران رو و به هر گونه که امکان دارد این دو را به یونان بیاور می خواهم آنها پرسپولیس زیباتری در آتن بسازند . آن فرمانده یونانی با چند سرباز دیگر با تن پوشی ایرانی به سرزمین ما آمده و پس از چندی با دو هنرمند ایرانی بازگشت . در حالی که دست های آنها بسته ، رویشان زرد  و بسیار نحیف و لاغر شده بودند . تمیستوکل دستور داد دست های آنها را باز کنند و به آنها گفت می خواهم هنرمندان یونانی را آموزش دهید و با کمک آنها کاخی باشکوه تر از پرسپولیس برایم بسازید .

مازیار سالخورده گفت نقشی که بر دیوارهای تخت جمشید می تراشیم همه عشق است ما نمی توانیم خواسته شما را انجام دهیم پادشاه یونان تمیستوکل برافروخت و آن دو را به زندان افکند . مازیار و بانو گلدیس یک سال در بدترین شرایط شکنجه شدند اما برای اجنبی خدمتی نکردند تا اینکه خشایارشاه پس از شکست دادن یونان و فتح آتن آن دو هنرمند دلیر و میهن پرست ایرانزمین را آزاد و به همراه خود به ایران بازگرداند و به هر دوی آنها هدیه های ارزشمندی داد . 

آن هنرمندان نسبت به سرزمین خویش وفادار بودند چرا که پی به قدرت هنر برده بودند به سخن ارد بزرگ اندیشمند برجسته ایرانزمین : در بلند هنگام هیچ نیرویی نمی تواند در برابر فرهنگ و هنر ایستادگی کند .

مازیار و بانو گلدیس مایه فر و شکوه سرزمین ما هستند و از این روست که این نخستین نام های تاریخ هنر ایران بسیار دوست داشتنی هستند .    

پادشاه ایران خشایارشا پس از بازگشت از آتن در تخت جمشید نوشت : داریوش را پسران دیگری بودند٬ ولی چنان که اهورامزدا را کام بود٬ داریوش٬ پدر من٬ پس از خود٬ مرا بزرگ‌ترین کرد. هنگامی که پدر من داریوش از تخت کنار رفت٬ به خواست اهورامزدا من بر جای‌گاه پدر شاه شدم. هنگامی که من شاه شدم٬ بسیار ساختمان‌های والا ساختم. آن چه را که به دست پدرم ساخته شده بود٬ من آن را پاییدم و ساختمان دیگری افزودم. آن چه را که من ساختم و آن چه که پدرم ساخت آن همه را به خواست اهورامزدا ساختیم.

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت14:17توسط علی و مهتاب | |